ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

روز کــــــ ـال



 

* سلام :)

 

** نیومدم که فقط سال نو رو تبریک بگم ان شاء الله که مبارک باشه سالتون راجع به امسال صحبت دیگه ای ندارم چون گویا جوجه ها رو آخر پاییز می شمارن

+ امیدوارم که آخر شاهنامه ی امسال هم خوش باشه :)

 

*** اخیراً متوجه شدم که علاوه بر موسیقی و فیلم نوشتن هم خلسه میاره منتها برعکس دو مورد قبل این خلسه قبل نوشتن میاد. و حداقل برای من رابطه ی عکس با سن داشته. مثل یه بیماره که که اواسط دهه ی دوم شروع می شه و تا اواخر دهه ی سوم خود بخود محدود میشه البته این حالت بای مُداله یعنی چی؟ یعنی واسه بعضیام دیر شروع میشه دهه ی چهار و پنج و خب تا آخر عمرشون درگیرن. خوشحال نیستم که نوشتن داره واسم سخت میشه اما خوشحالم که امشب بالاخره شد که بشه یه دل سیر بنویسم.

+ شاید شاید منم یه روز خوب شدم :)

 

**** بعد مدت ها دلم دوباره واسه سال 86 تنگ شد که اومدم اینجا دوازده ساله که اینجا می نویسم. هیچ وقت دلم نمیخواد اینجا پاک شه. کسایی که اینجا رو میخونن برام خیلی عزیزن. اینجا باید با تمام خلسه های زندگی من بمونه با تمام اشتباهاتم بچگی هام نق نقای رو مخم با تمام دنیای عجیب و غریب و ادبیات کج و کوله ام. دلم نمیخواد اگه یه روزی به هر دلیلی نبودم ( مرگ هم عرصه ی بایسته ای از زندگی است چون!) اینجا نباشه دوازده سال گذشته تا این من اینهمه راه اومده. نمی خوام هیچ وقت ردپای اینهمه سال از زندگیم پاک شه.

+ اینهمه سال سخت.

 

***** سختی ها همیشه از آدم یه آدم دیگه میسازن این آدم جدیده همونیه که خمیر مایه ی خود آدمه. همون اصل آدمی که باز جوید روزگار وصل خویش. همونیه که برگردی به عقب می بینی از اولشم زمینه ی این آدم شدن رو داشتی و یه جاهایی تو رو دروایسی، یه جاهایی از ترس و یه جاهایی واسه منفعت این آدم نبودی البته همیشه سختی آدمو عوض نمی کنه. یه وقتایی هم موضوع اینه که  إِنَّ الْإِنْسَانَ لَيَطْغَى ﴿۶﴾ - أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَى ﴿۷﴾ ( علق- حقا که انسان، همین که خود را بی نیاز ببیند، سرکشی می کند ) بله  

ولی دوران سخت رو گذروندن سخته. اینکه آدم به جایی برسه که اون چیزایی که باید رو از زندگی یاد بگیره،  اینکه یه آدم بتونه حال خودشو خوب کنه گذروندن خلسه هایی که از بلوغ باهات بوده رسیدن به نقطه ی فهم زندگی سخته. اما وقتی به اونجا برسی دیگه به خودت سخت نمیگیری دیگه راحت میگذره. یه آدم دیگه شدن یعنی پوست انداختن. پوست انداختن سخته خیلی درد داره خیلی عمق داره این درد زمان فقط یه گوشه ی کارو میگیره دستش گذر زمان چیزیو عوض نمیکنه جز روح و روان و ذهن آدم رو زندگی کلاً سخته. تموم شد و رفت.

 

+ خوب گفته خودش اصلاً  لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍ (4-بلد- همانا انسان را در رنج آفریدیم)

 

****** همیشه فکر می کردم یه جورایی به دنیای ریاضی بدهکارم و خودمو نمیبخشیدم واسه رفتن تو راه پزشکی اما این مسأله ی ازدواج شاید تنها چیزی باشه که سخت نیست اما فوق العاده پیچیده ست  چطوری بعضیا انقد ساده حلش میکنن رو نمیدونم. من که کم آوردم  شایدم بخاطر بدهکاریمه که باهاش انقد درگیرم :|

 

+ همیشه اولین کوپه

از آن‌ِ زنی‌ ‌ست

که از اندوهِ چشمان مردی خسته می‌گریزد

همیشه آخرین ایستگاه

از آن‌ِ مردی ‌ست

که روزگارش بی‌ حضور مو‌های سیاهِ زن

قطاری را میماند

که عشق را

در اولین کوپه اش

با خود می‌‌برد. ( نیکی فیروزکوهی )

 


 

 

جای مُهرِ روی پیشونیشو میبوسم حواسش نیست تا میبوسمش یهو نگام میکنه میگه دستت درد نکنه بهش میگم دست شما درد نکنه. میگه چرا؟ میگم آخه اگه شما نبودی، منم نبودم. میگه تو سال چندمی؟ لیسانستو گرفتی بالاخره؟ اصلاً چرا رفتی چابهار درس بخونی؟ همینجا پیش خودمون میموندی من یه وقت چیزیم بشه تو نباشی چیکار کنم؟ میگم من همینجا درس خوندم بابا تموم شد. رفتم چابهار واسه سفر نه دانشگاه. میگه خب پس لیسانستو گرفتی. خیالم راحت شد.

 

+ الان که حواسش دیگه به هیشکی و هیچ جا نیست الان که هیچی دیگه یادش نیست جز اسم لیانا و آرنیکا و مامانم حس بهتری دارم که مثل قبل اذیت نمیشه. حس بهتری دارم که یادش نیست چقدر حواسم بهش نبود هیچ وقت و دور مامانم چرخیدمو چقدر پشیمونم که بوسه هامو نگه داشتم واسه وقتی که دو دقیقه ی بعد فراموش بشه. 

 


 

 

اسفند که عاشق شوی

 

سال را با بوسه تحویل می کنی

حتی اگر سال نو،

نیمه شب از راه برسد

شاید تلفنت

عاشقانه تر از همیشه زنگ بزند

کسی با یک سلام

قبل از سپیده ی سال بعد

دیوانه ات کند

اسفند که عاشق شوی

تمام دروغ ها را باور می کنی

و دلت غنج می زند.

می دانم که در روزهای آخر سال

دسته کلیدت را گم می کنی

گوشی ات را جا می گذاری

و احساس می کنی که کسی

با لحن عاشقانه من

صدایت می زند.

تو عاشقم بودی

در اسفندی که هرگز

از تقویمت پاک نمی شود.


_  نیلوفر لاری پور

پ.ن:  من سرگشته هم از اهل سلامت بودم دام راهم شکن طره ی گیسوی تو بود ????


 

دکتر م.ت : خانم دکتر، دکتر ن برات خط و نشون کشیده! 

من: :|

_ خیلی ازت شاکیه. 

+ چرا؟! چی شده آقای دکتر؟

_ سر اون پسر بچه که دندون لترالش آبسه کرده بود.

+ همون که عکسشو بهم نشون دادین گفتم باید اپکسیفیکیشن بشه؟

_ آره. البته شما قبلش مریضو دیده بودین بهش گفته بودین بره پیش متخصص. رفته. متخصصه هم گفته "گند زدن تو دندونت حالا فرستادن من درست کنم" ( با نظر متخصص تقریباً موافق بودم. دکتر ن گند زده بود و وقتی مریض بعد یکسال اومده بود با درد و آبسه، به جای اینکه سریع دندون رو باز کنه و پالپ رو دربیاره تا تحلیل نده، براش آنتی بیوتیک نوشته بود :)) دکتر ن میگه، دکتر مقدم مریضارو اینشارژ میکنه :| میگه مریض خودم بوده باید میفرستاد پیش خودم.

+ من اصلاً اون بچه رو ندیدم. شما عکسشو آوردین بهم گفتین باید اپکسوژنزیس بشه، براتون توضیح دادم، دندون نکروزه آپکسو ژنزیس نمیشه، باید آپکسیفیکیشن بشه. 

_ حالا میخوای از سر خودت باز کنی اشکال نداره.

+ :|

_ ولی نباید بذاریم یه متخصص به خودش اجازه بده راجع به عمومیا اینجوری صحبت کنه. یه جوری باید انجام بدیم کارو خودمون.

+ من نفع بیمار رو در نظر میگیرم. حتی اگه مریض خودم باشه. این کار تخصص میخواد. به هر حالرمن دو هفته ی دیگه بیشتر اینجا نیستم.

_ خانم دکتر مگه اینجا کودکستانه هرچی من بگم شما باید قهر کنی بری؟ 

+ نه قهر نمیکنم. یه سری برنامه دارم که بعد عید خیلی نمیرسم که کار کنم. 

_خیر باشه خانم دکتر

+ دعا کنید که خیر باشه :)

_ به دکتر ن زنگ زدم گفت اگه دوهفته دیگه هستی فقط، همین دوشنبه، قرارمون سر کوچه ???????? 

 

 

پ.ن: دندونپزشک خوب هست. اما کم است ????


 

چون مرا دوست داری

دنیا بزرگتر

آسمان وسیع تر

دریا آبی تر

گنجشک ها آزاد تر

و من هزاران بار زیباتر شده ام :)

 

#سعاد-الصباح

 

پ.ن: 

می گذره این روزا از ما ، ما هم از گلایه هامون

عادی می شن این حوادث ، اگه سختن اگه آسون

توی پاییزمجاور ، وسطای ماه آذر

شد قرارمون که با هم ، بزنیم به سیم آخر

پ.ن2: میدونم. یه سالی هم میاد که آبان و آذرش مهربون تر تا می کنن باهام میدونم :)

 

پ.ن3: بیست و هشت سال گذشت تا بفهمم هیشکی جز خود آدم و خدای خودش نمی تونه تکیه گاه آدم باشه بیست و هشت سال گذشت اما بالاخره فهمیدم از کجا؟ وقتی مامای کلینیکمون گفت با همسرم دعوام شده رفتم خونه ی بابام دیدم مامانم مریضه بابام آایمر داره سه روز اونجا بودم بدتر بهم ریختم حس کردم هیچ تکیه گاهی ندارم. ( من همسری ندارم که باهاش تو یه خونه زندگی کنم و اگه داشتم موقع نمیرفتم خونه ی بابام هیچ جا نمی رفتم اما یه لحظه خودمو گذاشتم جای اون و حس کردم هر دختری می تونه تو این شرایط باشه ) - قرار نیست کسی تکیه گاه آدم باشه تو این دنیا فقط خودتی و خودت و خدای خودت. همین.
+ آره ولی آدم یه جاهایی کم میاره تو زندگی بالاخره.

( به خودم فکر می کنم که تو این هفت ماه زیاد کم آوردم ) - نه هیچ تکیه گاهی جز خودت نداری. این موضوع رو بپذیر :)

پ.ن 4: کانسپت جدیدی که دارم سعی می کنم یاد بگیرم: مرنج و مرنجان که در طریقت ما کافری است رنجیدن :)

 


 

 

 

مثل آدمایی( یا بهتر بگم قاتلایی) که مرتکب قتل میشن از دوشنبه هفته ی پیش عذاب وجدان داره منو میکشه. صدبار اومدم اینجا نوشتم باز دکمه ی عدم نمایش رو زدم کسی متوجه نشه چیکار کردم. یکشنبه هام که مژده سرش خلوته انگار که برم پیش پدر معروفترین کلیسای مونترال، زنگ میزنم و باهاش حرف میزنم و قربونشم میرم که همیشه بهم میگه به خودت وقت بده.

 

دیشب بود که از خدا خداستم کمکم کنه یهو پارمیس استوریمو تو اینستا ریپلای کرد سر صحبتو باز کرد فحش رو کشید بهم که پارسال سر مهمونی اون ش.ح.ا بهت گفتم اینکار بکن بعد یکسال بالاخره یه حرکت زدی تازه عذاب وجدانم داری؟ عقب مونده ی من!!

 

حالا به هر حال از دیشب که پنجشنبه شب بود و بنده کلی مراقبه کردم و کلی دعا که فقط پروردگار ببخشن و توفیق دوباره رو پا وایسادنم رو بدن یکم دیگه به اون بدی نیستم! ( فقط میخوام یه تیر حروم میثم کنم که یهو یه عالمه اطلاعات بهم داد و رفت که رفت و  یه هفته ست جواب منو نداده که پیش اونم اعتراف کنم و بقول سامان " بیشعور مسج آدم رو میبینه و جواب نمیده" و اگه اون میثم رو هم بتونم یه جوری بزنمش بهتر تر میشم!)

 

خلاصه که این ده روز ما جهنم رو آوردیم تو خونمون تو اتاقمون تو دل سوختمون و دیشب با فحشای پارمیس جان چندتا از طرفش زدم تو صورت خودم که " ببین بسه هر کاری کردی، حق داشتی تو هم آدمی.‌.  تو هم حق داری ببُری و اینکه کی تعجب کرده از حرکتت و  کی تاییدت میکنه و کی چقدر زندگیش عوض شده از این حرکت و کی باورش ریخته و کی از بهشتش افتاده بیرون و کی یه هفته تو دانشگاه ناراحت بوده???? مهم نیست. فدای سرت! 

واقعا فدای سرت فدای یه شب از سختی های اون ۴۰ شب قبل از امتحان که هنوز باورت نمیشه که کی، چه بلایی، تو چه موقعیتی سرت آورد و این حرکت حتی یه گوشه ش رو جبران نمیکنه!! " 

 

خلاصه که از دوشنبه آخر آبان تا خود ۶ صبح ۹۷/۹/۹ حال ما اورژانسی بیمارستان روزبه بود ولی خب دیگه مثل همیشه صبر جواب میده. خوب نیستم و از فردا قراره بهتر باشم. از فردا که از شنبه باشه! 

 

پ.ن: تمنای وفاداری مرا هرگز نبود از تو/ ولی ای بی وفا! از بی وفا هم انتظاری هست ( شعر همین الان فاضل نظری که گذاشت تو اینستاش فقط گفته اینو که من ببینم و هم عذاب بیاد تو جونم هم عذاب وجدان !)

 

پ.ن۲: تازه میفهمم چرا انقد خدا تو قرآن تاکید کرده، اگر شمارا اذیت کردن، شما هم به همون اندازه اذیتشون کنین و اگه ببخشید و صبر کنید بهتره! واقعا انتقام واسه امثال من ( حتی اگه به خواست من نباشه و خودشون تریبون بِدن بهم تا حرف بزنم) واقعا هیچ لذتی نداره. و هرچند همه تاییدم میکنن اما من پیش خودم شکست خوردم ???????? 

 

پ.ن ۳: بالاخره بعد سالها واسه خودم اسم انتخاب کردم. یه جور تخلص یه جور اسم مستعار و این اسم رو مدیون مهسا، همکلاسی اول دبستان تا دوم دیبرستانمم که همیشه صدام میزد نیها، نیها.

گشتم معنیشو پیدا کردم یعنی نیت پاک :)

برای کم شدن عذاب وجدان احمقانه ام این اسم بقول نیما یه ریمایندره برای اینکه یادم بیاد من هیچ وقت از هیچ کاری نیت بد نداشتم :)

 پ.ن۴: خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار.‌ 


 

ساعت نزدیک دوئه شبه به وقت تهران (می نویسم به وقت تهران چون هیچکدوم از وبلاگ نویسان عزیزی که اسمشون تو لینک هست‌ یعنی مهندس حسین خوب و الهه ی ناز و منان جانمون ایران نیستن! :/ )( می نویسم به وقت تهران چون ساعت و آب و هوای مونترال رو چک کردم و میدونم مژده الان آزمایشگاهه که من اومدم اینجا ¤¤ طبق معمول پایان نامه شایدم هم چون داره بارون میاد، نشسته و با هم خونه ای پرتغالیش بقول خودش به یاد چای خوردنای دونفره و گپ های طولانی که داشتیم چای میزنه!) (می نویسم به وقت تهران چون تو اینجایی ????)

*

ساعت نزدیک دو بامداد ( بچه سال که بودم مامانم همیشه میگفت تو میری تو مغازه، همیشه چشت میره دنبال اون جنسی که از همه گرون تره. بعداً یه بار بهم گفت من دقت کردم تو از قیمتا خبرم نداشته باشی چشمت میره دنبال گرون ترینه اینجوری بود که ما دندونپزشک شدیم بدون اینکه بدونیم جز ۳ تا شغل محبوب دنیاست و خب آرزوی گوینده ی رادیو شدن موند تو دلمون که تو استودیو بخش شبانگاهی رادیو پیام بگم اینجا تهران ساعت دو بامداد! (دقیقاً ۲!!) گویندگی رادیو رو به کسی نگفته بودم به جز چندتا دوست نزدیک فکر می کردم بهم می خندن تا اینکه آقا محمد خانِ داماد بهم گفتن گویا دو سوم مردم گویندگی رادیو رو دوست دارن! مامانم خوب متوجه شده بود من از قیمتا بی خبر بودم اونا منو پیدا میکردن???? )

 

**

ساعت دو و پنج دقیقه ی بامداد دهم آبان ماه سال ۱۳۹۷ هجری خورشیدی ( به هجرت پیامبر فکر می کنم به آیه ی " واهجرهم هجراً جمیلاً " . به تیکه ی اول این آیه " واصبر علی ما یقولون" به شعر سعدی که "دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم" به آیه ی "واصبر! و ما صَبرُکَ الّا بالله" . به هجرت از خیلی چیزا که بعد از صبرای طولانی اتفاق افتاده! به هجرت از خیلیا که دلیل آرامش فعلیمه )

 

***

ساعت دو یازده دقیقه بامداد یک نوامبر سال ۲۰۱۸ میلادی قلب من به وقت تهران به خودش یه تی داده و اومده اینجا که بنویسه که صبر همیشه جواب میده همیشه جواب میده :)

 

 پ.ن: هرآنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق/ بر او نمرده به فتوی من نماز کنید !


 

دارم به لحظات ملکوتی غروب جمعه نزدیک میشم برنامه هامو تو ذهنم مرور میکنم یه دوش میگیری، میری از اون مغازه خوشگله ی اول بلوار یه شومیز مشکی میخری میای خونه اماده میشی و مهمونی که کوشا باعثش شد اما شاید اگه مریم اوکی رو از من نگرفته بود، مهمونی هم نبود امروز تولد میثمه، اما بهش تبریک نگفتم مریم هم دعوتش نکرده گویا، راضیه هم ازش ناراحته به هرحال اون خودش انتخاب کرده که دیگه دوسش نداشته باشیم :) ( فکر کنم همیشه همینطوریه آدما انتخاب نمیکنن که کی دوسشون داشته باشه شاید تلاششون تو این زمینه جواب بده، اما اختیاری نیست اما در مورد اینکه دوسشون نداشته باشن، قطعاً یه پروسه ی هوازی اختیاری رو طی میکنن و قطعاً هم جواب میگیرن میثم هم تلاششو کرده میثم نماینده ی محبوبمون که بگذریم. امیدوارم ۲۸ سالگی شیکی رو شروع کرده باشه ????) 

تا حالا شده وسط فرندز دیدن بزنید زیر گریه؟؟ مسخره ست اما اپیزود ۱۶ سیزن ۳ هربار که میبینم باعث میشه یه دل سیر گریه کنم( اصلاً دلم واسه یه برک آپ درست و حسابی تنگ شد ???????? ) نمیدونم منو یاد چی میندازه دقیقاً واقعا نمیدونم با هیچکدومشون در حال حاضر نمیتونم همزاد پنداری کنم، خلسه ای وجود نداره اما جمله ی "without these hands" باعث میشه مثل ابر بهار گریه کنم ????????

 

( قشنگ زمینه ی یه زن خونه دار شدن و سالی یه بچه به دنیا آوردن و فیلم هندی دیدن و آبغوره گرفتن رو داشتم میدونم ????????)

 

خیلی وقته که با خودم قرار گذاشتم فرمولامو ساده تر کنم از الان تا اخر دنیا هم حوصله ی هیچ برک آپی، حتی واسه دو ساعتم ندارم (یعنی حتی اگه بخوام، حوصله ش رو ندارم????) اما واقعاً چی شده که انقد راحت، با یه جمله بهم میریزم یه مثال دیگه هم اینه که  دو هفته ست محمد آلبوم خواجه امیری رو که افتخار داده امضاشم زده روش رو بهم داده حتی یکبار پلی نکردم دو سال هیچ موزیکی که بویی از غم داره رو گوش نکردم. این دو سال از چی فرار کردم؟ ????

 

فکر کنم وقت روبرو شدن با تمام ترسامه شایدم وقت نترسیدنه قراره اتفاقای خوبی بیفته میدونم اما تعریف خوب رو باید عوض کنم خوب اون اتفاقیه که میفته دقیقاً همون اتفاق نه اون اتفاقی که ما میخوایم بیفته 

فکر کنم فقط اینجوریه که حالم همیشه میتونه خوب بمونه حتی با  تصور جمله ی "without these hands"  

 

پ.ن: در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست/ در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست!

 


 *

در خواب های کودکی ام در یکی بود و نبود روزگارم تو را به نام کوچکت صدا زده بودم در خیال های نوجوانی نام کوچکت را تکرار کرده بودم و در آخرین زمستان زندگی ام نامت همچون آخرین آیه ی یک کتاب مقدس سرمای قلبم را گلستان کرد آتشی گرم در آغوشم کشید و کسی بی باده جانم را مست کرد!

من آتش را که دیدم ارنی گویان به سویش آمدم درختی با من سخن گفت و نام کوچکت را روی دستانم نوشت. دستانم نور شدند. تو تکه ای از آن نور بودی که بر  قلبم نشستی!

آنگاه بود که تاریخ جمله ی " به راستی که دلم روشن است " را در خود ثبت کرد!

 

**

روزهای رفته ام را رفته ام به جز خواجه حافظ شیرازیکه همیشه کنارم بوده است و کنارم نگه ش داشته ام همه دانسته اند ماندنی نبوده ام اما بوده ام. همه چیز را و همه کس را یکباره گذاشته ام و رفته ام اما بوده ام. روزهای نیامده را به انتظار به عشق به امید ایستاده ام. 

روزهای نیامده چقدر باید از تکرار نام کوچکت پر شوند؟ 

چراغ خاموش به پیش میرانم اما دلم به روشنی آب است. در آستانه ی بیست و هشت سالگی روزهای نیامده را به عشق ایستاده ام تا که لبهایم و دستانم و دلم پر شوند از نام کوچکت!

 

۹۷/۷/۱۸ 

پ.ن: شونزده سالم بود که واسه اولین بار اینجا شروع کردم به نوشتن به بعضی پستام که نگاه می کنم خنده ام میگیره. چه فضای تخیل قوی داشتم و چه مدل های عجیب غریبی واقعاً چقدر تو این یازده سال من زندگی و اینجا عوض شدیم؟ ( همین الان که دارم اینارو مینویسم دارم تصنیف " به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم" استاد شجریان رو گوش میکنم و نمیدونم چرا تو ذهنم دارم تو چهار راه ولیعصر راه میرم و از خیره شدم به ساختمون تئاتر شهر!! یازده سال پیش هم دیوانه ی آلبوم "یاد ایام" استاد بودم البته شب سکوت کویرشون قطعاً بهترین آلبومیه که تا ابد خواهم شنید (من یک خراسانی ام!)  ) 

از بالاتر که به قضیه نگاه میکنم خیلی عوض نشدم همون ناهیدم. اما اگه بخوام جزئی تر نگاه کنم الان یه آدم دیگه ام. یه مدل دیگه یه ورژنی که تازه پنج ماهه اومده یه دنیای دیگه.

این ۵ماه عجیب که دقیقاً ۴۰ روز قبل از امتحان رزیدنتی شروع شد.

این پنج ماهی که فقط باید میگذشت چه با میگرن چه با فشار زیر هفت و آنژیوکت چه با سکته بابا چه با درس نخوندن یا با گریه خوندن چه با رتبه ۱۴۰ و قبول نشدن و چه به مک گیل فکر کردن و رفتن و چه خواستگارهای عجیب غریب بعد امتحان و چه و چه و چه! 

 

حضرت امیر یه جمله قشنگ دارن که میگن در برابر سختی های دنیا که چنان خواب های پریشان است صبور باشید حضرت رسول هم یه جمله خوشگل تره دیگه دارن که الخیرُ فی ما وَقعَ. بله خیر تو چیزیه که پیش میاد و بقول الهه بخاطر مسائلی که خارج از کنترل ماست نمیتونیم خودمونو سرزنش کنیم.

 

پ.ن۲: مهندس حسین خوب بابت اون پست که بقول خودتون برای من نوشتین چون دوست ها گاهی باید برای هم بنویسن ازتون بی نهایت ممنونم.

من تمام تمریناتی که شما گفته بودین رو انجام دادم ( عین الفاظی که آورده بودین رو تکرار کردم ????) اما نتیجه ی این امتحان نتیجه ی روز خوب یا بد من نبود چون اصولا امتحانای ما فقط مربوط به حافظه ی کوتاه مدته و گلدن تایم همون چهل روز قبل امتحانه که من از دست دادم. من روز امتحان رو نباختم. من به چهل روز قبل امتحان باختم! دوست داشتم خوشحالتون کنم اما نشد :)

 

پ.ن۳: کس بی بلای خار/ نچیده ست/ از او گُلی!

 


 

 

حدود ۸ شبه که از اون شب آخر و از اون سه تا مسج لعنتی میگذره یه بیلدآپ آمالگام ۷ بالا داشتم بعد یه اندوی سخت ویزیت اطفالم رو انجام دادم و چشمم یهو خورد به گوشیم میدونستم که حرکتی که زدم بی جواب نمیمونه و حالام وقت انتقام بود مسج رو که خوندم دست و پام داشت میلرزید نشستم بالا سر بیمارم. کاسپ ریداکشنش رو خیلی خوب انجام دادم و نوار ماتریکس رو بستم اما هی خسته میشد میخواست دهانش رو ببنده. یهو کنترلم رو از دست دادم " خانم باز نگه دارین دهانتون رو دیگه! واسه بار صدم برای خودم نمیگم که.‌. ایزولیشن دندونتون بهم میخوره!"

( یاد معلمای دوران مدرسه می افتادم که روزی یه بار سر کلاسای مختلف این جمله رو میشنیدیم که " واسه من که فرقی نمیکنه شما گوش کنین به حرفام یا نه من حقوقمو میگیرم و میرم بخاطر خودتونه که دارین درس میخونین!" و خب یاد اون جمله ای که رو سردر ساختمون آموزش پزشکی دانشگاه تهران نوشته بودن می افتم " بقراط گفت: شاگرد طب باید آزاده دل و نیکو سرشت باشد . با فنی درست و سخنی شیرین . به زر و سیم دل نبندد ، در غضب خویشتن دار ، با بیماران مهربان و به رازها محرم باشد. جامه سفید پوشد و در رفتار و گفتار آرام باشد.» ) . دلم خوشه که حداقل کارش رو خوب انجام دادم. و بعد که بلند میشه ازش عذرخواهی میکنم

 

سریع لباسامو عوض میکنم به م.م زنگ میزنم طبق معمول شیفته بیمارستانه جواب نمیده. میرم که برم خونه رو پله های کلینیک به نیما زنگ میزنم کلاس زبانش تموم شده داستان پیچیده شده تنهایی از پسش برنمیام نیما همیشه واسه این وقتا جوابه! و خب با خنده ی نیما روبرو میشم که " ناهید تو باید بخندی به این مسج تو نباید عصبانی باشی الان هیچ جوابی نده یا چندتا خنده بذار" متوجه حال من نیست می خنده یهو متوجه میشه " هرچی میخوای بگی اشکالی نداره ولی دوتا نکته رو رعایت کن: ۱_ اول از همه آروم شو بعد جواب بده ۲_ تهدید رو خنثی کن قبل اینکه هر چیزی تایپ کنی محکم جلوی این تهدید بچه دبیرستانی گونه وایسا و بهش بخند ( و دوباره میخنده:/ ) بهم خبرشو بده. هرکاری که کردی!"

 

از راه که میرسم خونه فقط یه سلام میکنم و میرم تو اتاق در حدی صبر میکنم آروم شم که فقط لباسامو عوض کنم بعد شروع میکنم به نوشتن 

 

*اول تهدید رو خنثی میکنم

** مرحله ی بعد تحقیر بخاطر تهدیده و 

*** مرحله ی بعد حرف آخر. حرفی که شاید ۶ ماهه تو ذهن و دلم مونده و هیچ وقت به این وضوح بیانش نکرده بودم اما بالاخره گفتم و بقول ابی آخرین ضربه رو محکم تر زدم :/

 م.م زنگ میزنه بالاخره و تمام غرهای دنیا رو میزنم سرش و یکم حس سبکی میکنم 

داستان رو برای مامانم که فردای شب اون ماجراها تا صبح تو بیمارستان پیشش بودم یه جوری تعریف کردم که فقط بخنده مثل نیما و شاید یکم حالش بهتر شه 

 

حدود هفت شب از اون شب میگذره که تا صبح تو بخش E2 بیمارستان امام بودیم تا ۳ صبح تو حیاط راه میرفتم و (" مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز سخن با ماه میگویم پری در خواب میبینم!" ) 

اون شب که کلی طبیب و شاگرد طبیب با همه ی مهربونیشون ریخته بودن بالا سر مامان من تا بالاخره بعد ۴ ساعت خونریزی بینی و چشمش بند اومد :)

اوضاع بهم ریخته ست. باید به زمان زمان داد.‌ تا بگذره تا تموم شه این دوران این دوران سخت روزی و بوالعجب کاری و پریشان عالمی که چند ماهه پیش اومده و . و ته ته تهشم خداروشکر :) 

 

 

تکرار نوشت: خرم آن روز کزین مرحله بر بندم بار

 

 


 

شاید از بهترین لحظه های زندگی، اونجایی باشه که دقیقا توی حال زندگیت، وقتی داری آینده ت رو میسازی،  یه صحنه از گذشته ت میاد جلوی چشمتو بابت تصمیماتی که گرفتی ( تصمیماتی که تو یه برهه، حتی خودتو سرزنش میکردی بابتشون ) بابت همه ی اون سرزنش ها خودتو سرزنش میکنی و به تمام تصمیماتت و به خودت با تمام وجودت  افتخار میکنی  

به خودت که همیشه خودت بودی به خودت که عشق و تنفر و پشیمونی و البته انزجارت رو نشون دادی و به خودت که جا واسه پشیمونی نذاشتی تو زندگیت به خودت که کاری نکردی که کسی حقی به گردنت داشته باشه به خود خوب خوب خوبت :) ( البته تا اینجای زندگی بقیه ش میشه از اون خیالات خامی که قبلش باید عبارت " ان شاالله" رو بکار برد ???? ) 

 

 دانشکده بعد سه سال دیروز حالمو خوب کرد. دلم واسه دوستام تنگ شد فقط کوشا، سامان، فاطمه، محمد، حتی میثم و حتی مریمی که کنارم وایساده بود واسه همه ی این آدما با ورژن قبلیشون دلم تنگ شد. و بدین گونه برنامه ی شام جمعه شب با هماهنگی کوشا تنظیم شد ورژن الانشونم قبوله :))

 

پ.ن: ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد/ کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد :)

 


 

- کاش همیشه همه چی مثل اسفند بود

+ خب اگه فروردین باشه که خیلی بهتره

- نه همیشه همه چی مثل فروردین نمیشه اما تو هوایی که سوز سرما صورتتو زخم میکنه فکر اینکه فقط چند روز مونده به بهار همه چیو آسون میکنه کاش همیشه مثل اسفند بود.

+ مثل اسفند ۹۵؟

- که ۲۱ ماه و ۸ ماه از طرحم مونده بود؟ :)))

+ که منو با دنیای جدیدی از ریاضی روبرو کردی؟ 

- اون موقع که اسفند نبود یعنی بود اما انگار شروع یه فصل دیگه بود به نظرم شبیه اریبهشت بود بیشتر یعنی یه چیزی فراتر از فروردین. :)

+ آره اردیبهشت از فروردینم بهتره.

- میدونی این ماه ها تو تقویم اسمشون یه چیزیه تو زندگی ما یه چیز دیگه مثلاً پارسال همه ی ماه ها مهر بود  امسال از وسطای اردیبهشت از وسطاش پاییز شد خردادش دی شد و هنوز تو بهمنه 

+ اسفند ۹۷ هم میرسه

- کی میدونه؟

+ من نیها من! 

 

پ.ن: کاش یه سالیم بیاد همه ی ماهاش شهریور باشه :)


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین وبلاگ ها

آخرین جستجو ها

RAD TEK فروش فلزیاب | 09100061386 اشعار محمد امین خسروی دهدزی (کیهان) هتل بین اللملی مجلل ارگ هرات ✅ آگهی طلاب ✅ گروه آموزشی سینامارکت مطالب از سراسر دنیا CSoft ???? بصیرت علوی ???? مجله سبک زندگی یگانه فناوران واردکننده انواع تگ و لیبل دزدگیر و دزدگیر پوشاک و تگ صدفی وجداکننده تگ و گیت فروشگاهی