ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه
 

 

حدود ۸ شبه که از اون شب آخر و از اون سه تا مسج لعنتی میگذره یه بیلدآپ آمالگام ۷ بالا داشتم بعد یه اندوی سخت ویزیت اطفالم رو انجام دادم و چشمم یهو خورد به گوشیم میدونستم که حرکتی که زدم بی جواب نمیمونه و حالام وقت انتقام بود مسج رو که خوندم دست و پام داشت میلرزید نشستم بالا سر بیمارم. کاسپ ریداکشنش رو خیلی خوب انجام دادم و نوار ماتریکس رو بستم اما هی خسته میشد میخواست دهانش رو ببنده. یهو کنترلم رو از دست دادم " خانم باز نگه دارین دهانتون رو دیگه! واسه بار صدم برای خودم نمیگم که.‌. ایزولیشن دندونتون بهم میخوره!"

( یاد معلمای دوران مدرسه می افتادم که روزی یه بار سر کلاسای مختلف این جمله رو میشنیدیم که " واسه من که فرقی نمیکنه شما گوش کنین به حرفام یا نه من حقوقمو میگیرم و میرم بخاطر خودتونه که دارین درس میخونین!" و خب یاد اون جمله ای که رو سردر ساختمون آموزش پزشکی دانشگاه تهران نوشته بودن می افتم " بقراط گفت: شاگرد طب باید آزاده دل و نیکو سرشت باشد . با فنی درست و سخنی شیرین . به زر و سیم دل نبندد ، در غضب خویشتن دار ، با بیماران مهربان و به رازها محرم باشد. جامه سفید پوشد و در رفتار و گفتار آرام باشد.» ) . دلم خوشه که حداقل کارش رو خوب انجام دادم. و بعد که بلند میشه ازش عذرخواهی میکنم

 

سریع لباسامو عوض میکنم به م.م زنگ میزنم طبق معمول شیفته بیمارستانه جواب نمیده. میرم که برم خونه رو پله های کلینیک به نیما زنگ میزنم کلاس زبانش تموم شده داستان پیچیده شده تنهایی از پسش برنمیام نیما همیشه واسه این وقتا جوابه! و خب با خنده ی نیما روبرو میشم که " ناهید تو باید بخندی به این مسج تو نباید عصبانی باشی الان هیچ جوابی نده یا چندتا خنده بذار" متوجه حال من نیست می خنده یهو متوجه میشه " هرچی میخوای بگی اشکالی نداره ولی دوتا نکته رو رعایت کن: ۱_ اول از همه آروم شو بعد جواب بده ۲_ تهدید رو خنثی کن قبل اینکه هر چیزی تایپ کنی محکم جلوی این تهدید بچه دبیرستانی گونه وایسا و بهش بخند ( و دوباره میخنده:/ ) بهم خبرشو بده. هرکاری که کردی!"

 

از راه که میرسم خونه فقط یه سلام میکنم و میرم تو اتاق در حدی صبر میکنم آروم شم که فقط لباسامو عوض کنم بعد شروع میکنم به نوشتن 

 

*اول تهدید رو خنثی میکنم

** مرحله ی بعد تحقیر بخاطر تهدیده و 

*** مرحله ی بعد حرف آخر. حرفی که شاید ۶ ماهه تو ذهن و دلم مونده و هیچ وقت به این وضوح بیانش نکرده بودم اما بالاخره گفتم و بقول ابی آخرین ضربه رو محکم تر زدم :/

 م.م زنگ میزنه بالاخره و تمام غرهای دنیا رو میزنم سرش و یکم حس سبکی میکنم 

داستان رو برای مامانم که فردای شب اون ماجراها تا صبح تو بیمارستان پیشش بودم یه جوری تعریف کردم که فقط بخنده مثل نیما و شاید یکم حالش بهتر شه 

 

حدود هفت شب از اون شب میگذره که تا صبح تو بخش E2 بیمارستان امام بودیم تا ۳ صبح تو حیاط راه میرفتم و (" مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز سخن با ماه میگویم پری در خواب میبینم!" ) 

اون شب که کلی طبیب و شاگرد طبیب با همه ی مهربونیشون ریخته بودن بالا سر مامان من تا بالاخره بعد ۴ ساعت خونریزی بینی و چشمش بند اومد :)

اوضاع بهم ریخته ست. باید به زمان زمان داد.‌ تا بگذره تا تموم شه این دوران این دوران سخت روزی و بوالعجب کاری و پریشان عالمی که چند ماهه پیش اومده و . و ته ته تهشم خداروشکر :) 

 

 

تکرار نوشت: خرم آن روز کزین مرحله بر بندم بار

 

 


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

جدید های روز دانلود آهنگ ابوالفضل راد ۩۩۩ ☫ خُلِدستان طریقت ☫ ۩۩۩ وبلاگ فروشگاه آرش سانترال پاناسونیک و تلفن های بی سیم پاناسونیک - آریا تل شاد تو موزیک خرید اینترنتی پیکسل سوزنی،سرکلیدی،مگنت،قاب شاسی دکوراسیون منزل ، طراحی داخلی و محوطه سازی Master Win Software